رضا قلى خان ( هدايت )

95

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

كسى كه صاحب ديوان‌خانه و مهمانخانه باشد و استندار مخفّف آنست كه لقب بعضى ملوك مازندران بوده آستين معروف و آستى مخفف آن قطران تبريزى راست شعر اى همه از راوى و از راستى * كيتى از هر دو برآراستى بىتو جوان‌مردى ناقص بود * راست چو پيراهن بىآستى اسكون نام درياى خزر مجازا كه منسوب بجزيرهء آبسكونست و سابقا مرقوم داشته‌ايم حكيم ازرقى كفته شعر باد اندر او وزيده ز پهناى آسكون * ابر اندر او كذشته ز بالاى قيروان آسمان معروف است يعنى مانندهء آس كه فلك خوانند و كردش دورى كند و روز بيست و هفتم از ماه شمسى و نام سروش موكل بر مصالح آن روز است و سقف خانه را بملاحظه بلندى آسمانه كويند و آسمان‌دره يعنى كهكشان و آسمان اخشيج بكسر نون فلك قمر كه آن را آسمان دنيا خوانند و به عربى سماء عالم و آسمان درخش يعنى برق و آسمان‌كورش و آسمان‌غرش يعنى رعد و آسمان‌غريو و آسمانىآهن بمعنى صاعقه آن را آهن آسمانى نيز كفته‌اند آسمان‌رند منجم را كفته‌اند كه كويا بكمان و تخمين آسمان را مىرندد و مىتراشد آسمان‌سنج و كردون‌سنج بمعنى ساعتست چه ساعت عربى و بمعنى قيامت است و بمعنى اين آلتى كه براى تشخيص زمان روز و شب ساخته‌اند و در همه عالم متداول شده اسمى پارسى در ميان نيست كه در نظم و نثر توان نكاشت لهذا آسمان‌سنج نامى مناسبت و از مستحدثات خاطر مؤلف است وقتى از كجرات ساعتى زرّينه قاب دوستى براى من فرستاده بود كه بر روى آن دقايق هدايت منقور و محكوك داشته در پاسخ نامه در صفت ساعت بدان پارسىنژاد نامهء نكاشتم و اين بيت نيز از آن جمله است شعر مرا حقهء آسمان‌سنج داد * چرا حقه كفتم كه صد كنج داد و اكر منجم را نيز نام پارسى خواهند كردون‌سنج و آسمان‌سنج بس مناسبست آسموغ كويند ديوى است از اولاد ابليس كه فتنه و غمازى و كذب و فريه و دروغ صفت اوست مؤلف در كتاب موسوم بخرّم بهشت كفته شعر چنين قصّها خود نباشد دروغ * نماند بافسانهء آسموع و آسمند بمعنى دروغ‌گو است پس معلوم شد كه آس بمعنى دروغ است و آسمند صاحب دروغ چنان كه آرزومند صاحب آرزو و دردمند صاحب درد و بدين قياس لغت بسيار است آسه به وزن كاسه زمين تربيت كرده از براى زراعت مخفف آبسته است كه مرقوم شده و بعضى كفته‌اند آبسر است آسيب فروكوفتن و آن را بتازى صدمه كويند و بمعنى پهلو زدن يا كتف بكتف يكديكر زدن كه دردى و كوفتكى حاصل شود حكيم ازرقى در علوّ عمارت كفته شعر ز اسيب چنبر فلك اندر فراز او * بر كنكره خميده رود مرد پاسبان و بمعنى كلفت و زحمت نيز آمده آسيمه پريشان‌خاطر و مرادف اوست آسيمه و سراسيمه در اصل اسامه است الف از باب اماله بيا بدل شده و اين شيوه در پارسى شايع بوده و آسام بمعنى آماس يا قلب اماس است از باب قلب بعض بنا بر قول سامانى و سام مخفف آنست و از اينجاست سرسام كه آماس بطون دماغ است چنان كه شيخ رئيس در قانون كفته الستر سام فارسيّته ؟ ؟ ؟ و السر هو الرّاس و السّام هو الورم و كذالك البرسام فالبر هو الصّدر و السام الورم و كفته‌اند فلان آسيمه‌سر است يعنى از آشفتكى چنانست كه كوئى سرسام دارد و دماغش مريض است آسيون بمعنى حيران و سركردان و در اصل آسياون بوده يعنى آسيا مانند حكيم منحيك ترمدى است شعر كرنه عشقت كرده آسيون مرا * از چه رو سركشته و آسويم نمايش هفدهم در الف غير ممدود با سين بىنقطه اسا بر وزن رسا خميازه و دهان‌دره را كويند و مخفف آسا يعنى مانند نيز آمده اسارون بر وزن فلاطون پنج كياهست و آن را سنبل رومى كويند از برهان نقل شده ولى پارسى نيست اساسه در برهان بمعنى نكريستن بكوشهء چشم آورده در فرهنك رشيدى نديده‌ام جهانكيرى نيز چنين نوشته اسب بكسر اول موى زهار را نوشته‌اند و ازآرم نيز كويند